تبليغاتX
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
بر حاشیه برگ شقایق بنویسید ... گل تاب فشار در و دیوار ندارد
چهارشنبه 1 مهر1388 :: 9:33 ::  نويسنده : نادر بارانی

اول پاییز

امروز

روز اول پاییز است

و باز دلم خواهد گرفت

           امروز اول پاییز است

و برگ های سبز عاشق می شوند

                 و در نهايت زرد و سوخته مي گردند

امروز روز پشت پنجره نشستن است

                تا ببینیم که چطور پاییز

درختان را به جرم عاشقی دار می زند

چرا من باید شاهد کشته شدن برگ های سبز باشم ؟

چرا من باید ببینم که چطور باران تن برگ های زرد را غسل می دهد

            و چطور برگ ها زیر پای رهگذر ها مدفون می شوند

               امروز اول پاییز است

و گنجشک ها نغمه غم انگیز سر می دهد

                امروز اول پاییز است

دیگر امروز پروانه ای نیست

                امروز اول پاییز است

و من پشت پنجره نشسته ام

و اولین شاهد مرگ برگهاي سبز هستم

                امروز اول پاییز است

             و مي دانم كه دلم خواهد گرفت

 

جمعه 19 تیر1388 :: 11:40 ::  نويسنده : نادر بارانی

 

پدر باران است و مادر خاك حاصلخيز

مادر ، تک‌واژه‌ای‌ست زیبا.

مادر، عین زیبایی‌ست و البته که زیباتر از زیبایی چیزی نیست.

قلب بزرگ خدا در سینه‌ی مادران می‌تپد.

مادر، دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا.

آن‌گاه که مادر، گهواره را تکان می‌دهد ، عرش خدا به لرزه درمی‌آید.

و همه‌ی فرشتگان سکوت می‌کنند تا زیباترین سمفونیِ هستی را بشنوند: لالایی مادر را.

هیچ سنگی به آن سنگینی نیست که بتوان آن را در یک کفه‌ی ترازو نهاد و در کفه‌ی دیگر آن، وزن مهر و قدر و قیمت مادرانه را سنجید.

پدر، باران است و مادر، خاک حاصلخیز!

و زندگی

 با وجودِ این دو موجودِ همزاد است

که سبزِ سبز و آبیِ آبی‌ست...

مادر، عنوان عاشقانه‌ترین شعر خداست. شعری که مضمون آن جز عشق نیست.

مادر، همان عشقی‌‌ست که در هیأت آدمی بر خاک گام برمی‌دارد.

مادر، چیزی‌ست شبیه خودش.

هیچ‌چیز شبیه مادر نیست،

مادر، فقط مادر است...

پدر باران است و مادر خاك حاصلخيز

و امّا، پدر:

پدر، می‌بخشد بی‌دریغ و دوست‌می‌دارد بی‌چشمداشت.

پدر، کار می‌کند آن‌گونه که شمع می‌‌سوزد.

او در تب و تاب، خود را آب می‌کند تا که گرما و روشنی به من و شما ببخشد.

تنها خداست که به خلوت و تنهایی پدران راه دارد.

تنها خداست که می‌داند پدران چه می‌کشند و چه‌ها در دل دارند.

پدران حضوری سبکبال دارند ، به چشم نمی‌آیند و آن‌گاه که دیگر نیستند ، جای‌شان چه‌قدر خالی‌ست.

جای خالی پدران را با هیچ‌چیز نمی‌توان پرکرد.

پدر ، همان روحی‌ست که خداوند به کالبد خاکی زندگی دمیده است.

زندگی اگر زنده است، دلیل آن پدران‌اند.

این ابر باران‌زای حضور پدران بر سرِ زندگی و سرزندگی‌تان هماره سایه‌گستر باد!

چهارشنبه 10 تیر1388 :: 9:57 ::  نويسنده : نادر بارانی
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی


ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی


عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می​برد شیوه بی​وفایی


دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی


می صوفی افکن کجا می​فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی


رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده​ست خود آشنایی


مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی


بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی


مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
سه شنبه 5 خرداد1388 :: 16:16 ::  نويسنده : نادر بارانی

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد
زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید
زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند
زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند
زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد
زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند
زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد
زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید
زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای
آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد او را عاشقانه پذیرا باش عاشقانه

معلم از دیدگاه معصومان علیهم‏السلام

پیامبر اعظم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله : «در میان صدقه‏هایی که مردم می‏دهند، هیچ صدقه‏ای ارزنده‏تر از یاد دادن علم و دانش نیست«.

امام علی علیه‏السلام : «کسی که در مقام هدایت و آموزش قرار می‏گیرد، باید بیش از آموختن به دیگران، خود را پالایش روحی کند و ادبِ رفتاری‏اش، بیش از ادب گفتاری‏اش باشد«.

امام سجاد علیه‏السلام : «اگر معلم وظیفه معلمی را بداند و به آن عمل کند، خداوند نعمت دانش را بر او بیشتر خواهد کرد«.

معلمی در کلام امام خمینی رحمه‏الله

حضرت امام خمینی رحمه‏الله درباره مقام معلم می‏فرماید: «نقش معلم در جامعه، نقش انبیاست؛ انبیا هم معلم بشر هستند. نقش معلم، بسیار حساس و مهم است و مسئولیت بسیار زیادی دارد. نقش مهمی است که همان نقش تربیت است که اخراج من الظلمات الی النور است. معلم، امانت‏داری است که [امانت او] غیر از همه امانت‏هاست؛ انسان، امانت اوست. امانت‏های دیگر را اگر کسی خیانت به آن بکند، خلاف کرده است، اما امانت اگر انسان باشد، اگر خدای نخواسته به این امانت خیانت شد، یک وقت می‏بیند خیانت به یک ملت است، خیانت به یک جامعه است، خیانت به اسلام است. معلم، امانت‏دار نسلی است که تمام مقدّرات یک کشور، به آن نسل سپرده می‏شود و تربیت شما باید همراه با تعلیم باشد«.

معلمی در کلام مقام معظم رهبری

مقام معظم رهبری در مورد معلم می‏فرماید: «شما [معلم‏ها] در سر کلاس، نه فقط درسی که می‏دهید، بلکه نگاهی که می‏کنید، اشاره‏ای که می‏کنید، لبخندی که می‏زنید، اخمی که می‏کنید، حرکتی که انجام می‏دهید و لباسی که می‏پوشید، بر روی دانش‏آموز اثر می‏گذارد. ما به خودمان که مراجعه می‏کنیم، عمیق‏ترین احساسات و عواطف و حالات خودمان را اگر ریشه‏یابی کنیم، در انتهای خط، یک معلم را مشاهده می‏کنیم. معلم است که ما را می‏تواند شجاع یا جَبان، بخشنده یا بخیل، فداکار یا خودپرست، اهل علم و طالب علم و فهم و فرهنگ، یا منجمد و بسته و پای‏بند به تفکرات جامد بار بیاورد. معلم است که می‏تواند ما را متدین، باتقوا، پاک‏دامن، یا خدای ناکرده بی‏بندوبار، بار بیاورد. معلم چنین نقشی دارد. این ارزش معلم است و این تأثیر معلم است«.

معلم اول و نخستین درس

معلمی در قرآن به عنوان جلوه‏ای از قدرت بی‏پایان الهی، نخست ویژه ذات مقدس خداوند تبارک و تعالی دانسته شده است و در آیات اول تا پنجم سوره علق، خداوند، خود را معلم می‏خواند. امام خمینی رحمه‏الله در این مورد می‏فرماید: «معلم اول، خدای تبارک و تعالی است... . به وسیله وحی، مردم را دعوت می‏کند به نورانیت، دعوت می‏کند به کمال، دعوت می‏کند به محبت، دعوت می‏کند به مراتب کمالی که از برای انسان است«.

 

سه شنبه 8 اردیبهشت1388 :: 16:41 ::  نويسنده : نادر بارانی

سرو چمان من چرا میل چمن نمی​کند
همـدم گل نمی​شود
یاد سمن نمــــی​کند

دل به امید وصل تو
همدم جان نمی​شود
جان به هوای کوی تو
خدمت تن نمی​کند


با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را
مشک ختن نمی​کند


تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو
زان سفر دراز خود
عزم وطن نمی​کند


ساقی سیم ساق من
گر همه دُرد می​دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی​کند

سرو چمان من چرا میل چمن نمی​کند
همـدم گل نمی​شود
یاد سمن نمــــی​کند ....... یاد سمن نمــــی​کند

سه شنبه 18 فروردین1388 :: 16:14 ::  نويسنده : نادر بارانی
هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

باز کن پنجره را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست ؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

ومحبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن

                                               (فریدون مشیری)

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد                         كه در دستت بجر ساغر نباشد

زمان خوشدلي درياب و درياب                               كه دايم در صدف گوهر نباشد

غنيمت دان و مي خور در گلستا ن                         كه گل تا هفته ي ديگر نباشد

ايا پر لعل كرده جام زرين                                       ببخشا بر كسي كش زر نباشد

بيا اي شيخ و از خمخانه ي ما                               شرابي خور كه در كوثر نباشد

بشوي اوراق اگر همدرس مايي                             كه علم عشق در دفتر نباشد

زمن بنويس و دل در شاهدي بند                            كه حسنش بسته زيور نباشد

شرابي بي خمارم بخش يا رب                              كه با وي هيچ درد سر نباشد

من از جان بنده سلطان اويسم                             اگر چه يادش از چاكر نباشد

به تاج عالم آرايش كه خورشيد                              چنين زيبنده افسر نباشد

                                      كسي گيرد خطا بر نظم حافظ

                                      كه هيچش لطف در گوهر نباشد

جمعه 23 اسفند1387 :: 11:9 ::  نويسنده : نادر بارانی

در بهار این کوچه

چه قدر گم شده باشم و

پیدا نشده باشم خوب است؟

در پاییز این خیابان

چه قدر نتوانسته باشم

آرزوهایم را از باد پس بگیرم

                                     خوب است؟

و چه قدر شعرهایم را

                         در این خانه

_همین خانه _

 

پای همین خرمالوها

                            چال کرده باشم، خوب است؟

به گمانم

می شد فقیرترین باغ ها را

دوبار و هر بار هفت پاییز

                              با آنان

                              چراغانی کرد

و بیش از این و

                       شاید

                          آنقدر خیلی بیش از این

  
که می شد جرات کرد و با آن

به اجرای دیگری از لبخند تو 

                                     اندیشید.

سه شنبه 24 دی1387 :: 13:1 ::  نويسنده : نادر بارانی

  خدا مشتی خاک بر گرفت .

                           میخواست لیلی را بسازد ، از خود در او دمید .

                                                      . . . و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

             سالیانی است که لیلی عشق می ورزد .

       لیلی باید عاشق باشد ، زیرا خدا در او دمیده است و هر که در او بدمد عاشق می شود .

                                              لیلی نام دیگر انسان است . . .

          خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید

                                       آزمونتان تنها همین است عشق

                                             و هر که عاشقتر آمد ، نزدیکتر است .

پس نزدیکتر آیید ،           نزدیکتر.......           

عشق ، کمند من است . کمندی که شما را پیش من می آورد .

کمندم را بگیرید .

و لیلی کمند خدا را گرفت .

خدا گفت : عشق فرصت گفتگو است ، گفتگو با من

با من گفتگو کنید .

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد .

لیلی همصحبت خدا شد .

            خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند .

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند...

درباره وبلاگ

اشک زهرا حوض کوثر می شود
ساقی این حوض حیدر می شود
هرکه یک شبنم بگرید در غمش
آب می نوشد زمین از زمزمش


                    
 
 
آمار وبلاگ
طراح
Design by : Night Skin


RSS